👫خاطرات بچه های عزیزم بهاره و ماهان 👫

من پریسا عباسی مادر بهاره و ماهان هستم

بدون عنوان

اینم چند تا عکس از بهاره و ماهان و امیرعباس توی محل کار بابا . اون روز بوشگون،خونه همکار بابا ،دعوت بودیم .این عکسآ رو کنار مهمون سرای اداره گرفتیم😙😙    ...
18 خرداد 1395

روزی که بهاره غرق شد😯😯🏊🏊

امروز یک شنبه 16 خرداد 95 .ساعت چهاربعد از ظهر .بهاره و ماهان خوابن و بابا هم سرکار .بهاره و ماهان عزیزم می  خوام خاطره خیلی بد پریروز ،جمعه رو بنویسم . جمعه صبح خاله سمیه مامان امیر عباس پبام داد که بریم بیرون . تصمیم گرفتیم بریم سید حسین که شما تو آب شنا کنید . ساعت شش ما رفتیم و اونا هم از اون طرف اومدن . خیلی شلوغ بود ولی به سختی یه جایی پیدا کردیم که بشینیم . وسایلا رو گذاشتیم و نشستیم .بهاره زود یه دوست خوب پیدا کرد و کلی قایق سواری برا خودش کرد تا خاله سمیه و امیرعباس و آقای صادقی هم اومدن و دور هم نشستیم . خاله سمیه چایی ریخت و بابا هم یه استکان برا بهاره ریخت .بابا گفت کو بهاره ؟من دور وبرم رو نگاه کردم آخه چند ثانیه بیشتر ن...
16 خرداد 1395

خاطره تلخ مریض شدن دخترم😯😙😙😗

امروز جمعه 14 خرداد 95 بعد از چند روز گرفتاری و مشغله تونستم یه کم فرصت پیدا کنم آخه بهاره و ماهان،هر دو تا تون مریض بودین . ماهان که همزمان چهار تا از دندونآی آسیابش در اومده بود و اسهال و استفراغ داشت .امروز حالش بهتر شده  .بهاره هم سه شنبه هفته قبل میگفت مامان دلم درد میکنه منو بابابردیمش دکتر بعد هم سونوگرافی داد و وقتی جواب رو پیش دکتر بردیم دکترتازه متوجه شده که دخترم بعد از این همه مدت مشکل معده نداره و غده های لنفاوی زیر شکمش به علت عفونت ویروسی ورم کرده .وقتی  برگشتیم خونه وسایلامون جمع کردیم که بریم دکتر شیراز .بعد از کلی مشورت با دوستام و پرس و جو در مورد بهترین دکتر در نهایت رفتیم بیمارستان دنا که دکتر البرزی دخترم رو ...
14 خرداد 1395

بدون عنوان

امروز جمعه 27 فروردین 1395 هست بابا سر کاره و بهاره و ماهان هم بعد از دعوا خوابیدن .منم تازه این وبلاگ رو درست کردم . اینم عکستون  ...
27 فروردين 1395

اولین روزی که شروع به نوشتن کردم

سلام  بهاره و ماهان عزیزم ،از امروز می خوام خاطرات شبرین تون رو اینجا ثبت کنم تا وقتی بزرگ شدین بدونین که چقدر وجودتون برای من و بابا عزیزه و خاطرات شیرین تون مهم .    بهاره قشنگم تو الان دیگه 4 ساله ای و ماهان عزیزی هم 2 ساله ،خیلی دیر شروع کردم به نوشتن چون تمام وقتم رو وقف شما کرده بودم الان بزرگتر شدین دائم با هم بازی میکنین ،می خندین ،گریه می کنین،دعوا میکنین،آشتی میکنین ، و با منم کمتر کار دارین ،منم گهگاهی فرصت میکنم بشینم و گوشه ای از خاطره های قشنگتونو بنویسم   ....       دختر نازم 5 فروردین91 ساعت 12 ظهر توی بیمارستان کازرون دنیا اومدی و کلی شادی برامون آوردی دکترت مختار شاهی بود&...
27 فروردين 1395