👫خاطرات بچه های عزیزم بهاره و ماهان 👫

من پریسا عباسی مادر بهاره و ماهان هستم

روزی که بهاره غرق شد😯😯🏊🏊

1395/3/16 16:40
نویسنده : پریسا عباسی
228 بازدید
اشتراک گذاری

امروز یک شنبه 16 خرداد 95 .ساعت چهاربعد از ظهر .بهاره و ماهان خوابن و بابا هم سرکار .بهاره و ماهان عزیزم می  خوام خاطره خیلی بد پریروز ،جمعه رو بنویسمخمیازه ناراحت. جمعه صبح خاله سمیه مامان امیر عباس پبام داد که بریم بیرون . تصمیم گرفتیم بریم سید حسین که شما تو آب شنا کنید . ساعت شش ما رفتیم و اونا هم از اون طرف اومدن . خیلی شلوغ بود ولی به سختی یه جایی پیدا کردیم که بشینیم . وسایلا رو گذاشتیم و نشستیم .بهاره زود یه دوست خوب پیدا کرد و کلی قایق سواری برا خودش کرد تا خاله سمیه و امیرعباس و آقای صادقی هم اومدن و دور هم نشستیم . خاله سمیه چایی ریخت و بابا هم یه استکان برا بهاره ریخت .بابا گفت کو بهاره ؟من دور وبرم رو نگاه کردم آخه چند ثانیه بیشتر نبود که کنارمون بودی یه دفعه غیب شدی من زود بلند شدم دور و بر رو نگاه کردم نبودی رفتم کنار رودخونه ببینیم نیستی که الهی من بمیرم دخترم ته آب داره دست و پا میزنه جیغ زدم و پریدم تو آب با دستای بی جون و لرزونم دخترم رو کشیدم بیرون 😦😦😔. بابا و عمو یوسف و خاله سمیه وحشت زده فقط نگاه میکردن تو هم که کلی آب رفته بود تو شکمت و نفس نفس میزدی توی شوک بودی .اصلا از جلو  چشمام نمیره تصویر لحظه ای که زیر اب بودی😪😔.فقط  خدا میدونه که تو چقدر زیر اب بودی🕛 و چی کشیدی  😔😦هنوز حالم خوب نشده دائم یادش میافتم خیلی خیلی بد بود 😯😢ولی خدا رو شکر که خیلی زود تو رو دیدم عزیزم .تو خیلی عاقل هستی میدونیم که هیچ وقت بدون من و باباجایی نمیری و کار اشتباهی نمی کنی .گفتی یه دختر انداختم تو اب و من مطمئنم که یه دختر تو رو انداخته تو اب اخه تو حتی پات رو هم تو اب نمیزدی تا من و بابا دستتو نگیریم .تمام لباسام خیس بود تا آخر شب رو با لباسای خیس نشستم از سرما میلرزیدم😨 تو رو هم گذاشتیم تو حوله خشک بشی  .تا چند ساعت گیج و منگ بودی آخه هیچ وقت این اتفاق رو تجربه نکرده بودی . بابایی لباساتو عوض کرد و بردت تو حرم و محوطه بچرخونت که روحیت عوض بشه عزیزم🍦🍦😍😘😚 عکس قایق سواری دخترکم😍😘😘

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)